پسرم شروین

 

سلام 

 

امروز 23 شهریور1390

 

 

 

قلب قلب قلب شروینم تولد دوسالگیت

مبارک باشه عزیز دل مامان قلب قلب قلب  

 

 

امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و 1000 ساله بشی و همیشه شاهد موفقیتهات باشیم قربونت برم الهی   بغل بغل بغل بغل بغل

 

خیلی خیلییییییییییییییی دوستت دارم زندگیم     ماچ    ماچ ماچ ماچ ماچ ماچ ماچ

 

  خوب اینم چند تا عکس از تولد آقا شروین  

 

 

 

و اینم چند تا عکس از صبح روز تولد که شروین رفته بود تو حیاط و آب بازی میکرد 

و اینم کادوی من و بابایی برای تولد شروین 

 

مبارکت باشه عزیزدلممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

اینم از ادامه عکسها 

همه رو باهم نذاشتم یه جا . با خودم گفتم شاید به خاطر حجم

بالا ، عکسها براتون باز نشه  

بقیه در ادامه مطلب  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

سلام 

از اونجایی که عکسای بچگی شروین توی وبلاگش نمایش داده

نمیشه ، قصد دارم چند تا عکس از کوچیکیاشو براتون بذارم

آخه دیشب داشتم توی هارد کنکاش میکردم ، به عکسای

شروین رسیدم که خیلی خاطراتو برام زنده کرد . 

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

سلام دوستای خوبم 

الان ساعت 2:20 دقیقه شبه و من هنوز بیدارم .

حوصله خوابیدن ندارم

این روزا خیلی بیحوصله شدم . همش فکرای بد بد میکنم . همش نگرانم .

شروینم خیلی اذیتم میکنه گاهی وقتا . اصلا حوصلشو ندارم و کلییییییییی دعواش میکنم .

نمیدونم چیکار کنم .

خسته شدم . دلم یه تنوع میخواد . با اینکه شوهرم خیلی باهام

راه میاد و اصلا نمیذاره بهم سخت بگذره ولی من خستم........

ماشالله شروین خیلی شیطون شده . خیلی حرفای بانمکی میزنه .

دیگه به راحتی من رو مامان و باباشو بابا صدا میکنه . یه جوری

هم کشدار میگه مامااااااااااااااااااااااااان !!!!! که من ضعف میکنم  براش .

قربونش برم الهی . چند روز دیگه تولد دوسالگیشه .

ایشالله که تا 200 سال زنده و سالم باشه .

امروز  هم که 5 شهریور هست  تولد مجیده ( شوهرم ) 

ماشالله 28 سالش پر میشه .

ایشالله که 120 سال زنده باشه و سایش بالا سرمون باشه .

میخوام همینجا بهش بگم :

مجیدم ، همسره عزیزم ، تولدت مبارک . ممنونم ازت به

خاطره فداکاری ها و مهربونیات . 

امیدوارم بتونم این لطف هایی که در حقم میکنی رو برات

جبران کنم .

قلب  قلب قلب قلب قلب قلب   دوستت دارم  قلب قلب قلب قلب قلب قلب  

+ نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

سلام

خوبین ؟

بعد از چند وقت اومدم آپ کنم .

این چند وقت خیلی گرفتار بودم . یه اتفاق خیلی بدی افتاد ولی به خیر گذشت .

واقعا خدا شروینو خیلی دوست داره . چرا؟؟؟؟؟؟ الان میگم

چند شب پیش با مجید (شوهرم ) بیرون بودیم . قرار بود من برم پیش خیاطم باهاش کار داشتم .

قبل از اون رفتیم مغازه پدر شوهرم که بروسونیمش خونشون .

ازونجایی که خیلی شروینو دوست داره اصرار داشت که شروین بمونه اونجا . ماهم گفتیم باشه بمونه تا من برم پیش خیاطم و وقتی برگشتیم میایم دنبالش .

حدود نیم ساعت بعد مامان مجید زنگ زد گفت کجایید؟ بیاید شروین دستش کمی سوخته !!!!!!!!!!

ماهم سریع خودمونو رسوندیم اونجا

وااااااااااااااااااااااااای چشمتون روز بد نبینه . دستای بچه کباب شده بود . الهی بمیرم .

داشتن روی منقل کباب درست میکردن شروینم رفته توی آشپزخونه شروع کرده به شیطنت یهو پاش لیز میخوره و میوفته روی منقل گریه

هر دوتا دستش از مچ تا شونش سوخته بود . اونم به چه وضعییییییییییییییی

حتی زیر چونه ش هم سوخته بود .

واقعا خدا بهش رحم کرده که با صورت نیوفتاده .

وای من وقتی دیدمش ضعف کردم .

خیلی درد میکشید . بردیمش بیمارستان و دستشو انقدر سابیدن تا پوستای روش بکنه . طوری که خون افتاد . الهی خدا منو بکشه . شروین از شدته درد ضعف کرد .

خلاصه که هردو دستشو پانسمان کردن .

الان سه روزه پانسمانه . البته هرروز تعویض میشه پانسمانش

براش دعا کنید زودتر خوب بشه و جای سوختگی نمونه رو دستاش .

خاک بر سرم کنن . کاش نمیذاشتم اونشب بره خونه بابا بزرگش .

خیلییییییییی مواظب بچه هاتون باشید . اتفاق توی یک لحظه میوفته .

حالا از شیرین کاریهاش بگم .

از اونجایی که شروین عاشق بازی IGI  هست ( نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه )

و من از این بازی متنفرم . خیلی رفته تو فاز این بازی . صبح که از خواب بیدار میشه کشت و کشتار میکنه تا شب.

هرکسو تو خیابون میبینه با دستش ادای تفنگ رو در میاره و میگه دووو دووو یعنی تیر میزنه

بعد طرف هم حتما باید بمیره !!!!!!!!!!!

بعد میگه کشششششششتتتتتتتت

چند روز پیش باباش خواب بود رفت بالا سرش هی گفت باباااااااااااااااا بابااااااااااا دید جواب نمیده !! اومد گفت بابا کشت !!!!!!! یعنی مرد دور از جون خنده

ما برای ماشینمون که خریدیم یه گوسفند کشتیم . حالا این از اون روز همش میگه ببعی کشتتتتتتتت

خیلی بد عادت شده همش میگه آتیش، تق تق،  کشت ، مد یعنی مرد

اینا رو همه از تو خونه بابای مجید یاد گرفته .

دیگه بیشتر کلمه ها رو هم میگه .

ماشالله خیلی بانمک شده .

امیدوارم دیگه هیچ اتفاق بدی برای شروین و برای بچه های دیگه نیوفته . 

و همه شون همیشه سالم و سلامت زیر سایه پدر و مادرشون باشن .

 

اینم عکس شروین با دست پانسمان شده

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

دوشنبه بعد از ظهر شروین تب کرد . شب که مجید اومد بردیمش

بیمارستان و دکتر گفت تبش بالاست .

براش یه شیاف استامینوفن گذاشتیم و بعدش ازش آزمایش خون

گرفتن . بمیرم الهی خیلی دردش اومد . گریه

آزمایش خون چیزی نشون نداد و دکتر به ما گفت ببریدش خونه پاشویش

کنید تا تبش بیاد پایین و تا 24 ساعت هم براش شیاف استفاده کنید

من همین کارو کردم بعضی وقتا تبش قطع میشد و دوباره شروع میشد

و چشاش به شدت بیحال میشد و همش میخوابید رو زمین و

نمیتونست شیطونی کنه

شب شد و دیدم هرچی بهش تب بر میدم اثر نمیکنه و مدام داغ تر میشه

بازم بردیمش بیمارستان و دکتر گفت 40 درجه تب داره !!!!!!!!!!!!

بازم آزمایش خون و ادرار!!!!!!!!

و باز هم آزمایش خون و ادرارش خوب بود و مشکلی نداشت و تبش

بدون علت بود !!!!!

خیلی نگران بودیم . دکتر گفت باید بستری بشه .

وای خدا برای هیچ مادری همچین روزی رو نیاره . توی مطب دکتر زدم

زیر گریه . دست خودم نبود خیلی ناراحت بودم خیلیییییییییییییییییی

خلاصه ساعت 3 شب شروینو بستری کردن .

اگه بدونید چی کشیدیم . من توی اتاق پیشش بودم و مجید توی حیاط

بیمارستان توی ماشین نشسته بود .

تا صبح نخوابیدم و بالا سرش بیدار بودم و دعا میخوندم .

شروینم خیلیییییییی بیتابی میکرد و دروغ نگفته باشم کل شب رو

شاید 2 ساعت خوابید اونم به زور

همش بدنش داغ بود .

تا پرستارهارو میدید جیغش میرفت هوا . دیگه از همشون میترسید .

حتی از تب سنج هم میترسید

فردا صبح دکتر اومد دیدش گفت تبش هنوز قطع نشده امشبم باید بمونه

بیمارستان تا فردا ببینیم چی میشه

بعضی وقتا تبش قطع میشد و کلی شیطونی میکرد و یهو بیحال میشد

و چشاش بیحال میشد و گریه میکرد و تبش شروع میشد

خیلی سخت بود . توی بیمارستان دلگیر بود و شروین خیلیییییی

حوصلش سر میرفت و بهونه میگرفت .

ظهر مامان و خواهرای مجید اومدن بیمارستان و من و مجید رفتیم خونه

که یکم استراحت کنیم ولی چه استراحتی

همش داشتم گریه میکردم . سرم داشت میترکید .

دلم طاقت نیاورد تو خونه بمونم مجیدو از خواب بیدار کردم و رفتیم بیمارستان .

مامان مجید رفت و مریم خواهر مجید موند پیشم . وجود اون دلگرمی

بود برام چون تنهایی خیلی سخت بود

بماند که چقدر پرستارا باهامون دعوا کردن که چرا 2 نفرید !!!!!!!!!!!!!!

از ساعت 10 شب تا فردا صبحش دیگه شروین تب نکرد خداروشکر

وقتی دکتر اومد دیدش و پرونده شو دید گفت میتونه مرخص بشه

واییییییییییییییی انگار دنیا رو بهم دادن .

انقدر خوشحال شدم که حد نداره .

چند تا عکس از شروین توی بیمارستان گرفتیم و توی گوشیه مجیده .

در اولین فرصت عکساشو میذارم هرچند که دلم نمیاد

امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه

الهـــــــــــــــــی آمیــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط مهنوش نظرات ()




بیست ماهگی

شروین قشنگم

پسر گلم

بیست ماهگیت مبارک عزیز دلم

امیدوارم همیشه سالم و سرحال و خوشبخت و خوشحال باشی

دوستت دارم خوشکلم بغلقلبماچهورا

 

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهنوش نظرات ()




 

سلام دوستای گلم


برای خالی نبودن عریضه چند تا عکس براتون میذارم

امیدوارم خوشتون بیاد

فعلا اینا رو داشته باشید تا عکسای قبلی رو دوباره آپلود کنم .

(( بعدا نوشت : عکسارو آپلود کردم پایین همین مطلبه ))

اینجا داشتم شروینو از مهدکودک میاوردم خونه که تو راه برای

خودش کلی شعر خوند البته به زبون خودش !!!نیشخند


 

اینجا هم سوار بر سه چرخه دوست داشتنیش

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهنوش نظرات ()