خیلی وقته که نتونستم خاطره ای بنویسم . 

 

خیلی گرفتارم. تمام وقتم صرف تو میشه عزیزم . واقعا نمیتونم هیچ کاری کنم. ولی فدای سرت عزیز مامان .

 

دیروز بردیمت دکتر داوود آبادی همونی که توی بیمارستان وقتی به دنیا اومدی ویزیتت کرده بود.

 

یکم سرما خورده بودی و گوشت التهاب داشت. برات آنتی بیوتیک نوشت والانم داری مصرف میکنی تا 10 روز .

 

وزنتم 4 کیلو و 600 گرم بود.

 

یکم آذر عروسی خاله مرجانه . ولی من و تو تنهاییم . آخه بابات اون موقع بلژیکه . برای مسابقات. روز 26 آبان میره . و 3 آذر برمیگرده .ناراحتگریه

 

/ 0 نظر / 3 بازدید