سلام دوستای خوبم 

 

اومدم تا کمی درباره شروین بگم

از اون هفته دوشنبه شروینو فرستادیم مهدکودک ماچ 

روز اول خیلی خوشحال بود و انقدر بازی کرد که حد نداره که وقتی خواستم ببرمش گریه میکرد نمیخواست باهام بیاد .

وقتی هم اومد انقدررررر خسته بودکه پاش نرسید خونه غش کرد و 2 ساعت خوابید .

ولی چشمتون روز بد نبینه !!

از فرداش که شوهرم بردش مهد انقدررررررررررر گریه کرد و دلش نمیخواست بره !!!!!!!!

نمیدونم چرا؟ ولی فکر کنم بهش بد گذشته بود

چون شروین اصلا بچه ای نیست که بدقلقی یا غریبی کنه .

البته من خودمم از اخلاق و رفتار مربیای مهد راضی نبودم .

خیلی بی نظم و شلخته بودن و بچه ها ول میکردن به امان خدا .

یه روز که شوهرم رفته بود دنبال شروین دیده بود تنها نشسته و داره گریه میکنه . وای دلم کباب شد گریه 

حالا دیگه نمیخوام بذارمش بره . پولی هم که دادیم فدای سر شروین

من دلم نمیخواد کسی به بچم کم محلی کنه که بشینه و تنهایی گریه کنه . الهی بمیرم براش .

خوب از مهد بگذریم

شروین خیلی حرفا بلده بزنه

شیبی = شروین

اجاس = کجاست؟

اینجاس = اینجاس

بیا = بیا

نمام = نمیام

و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست !!

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
ستاره

آخی طفلک. دلم کباب شد. مهنوش حالا تا 2 سالگی صبر کنیم شاید اون موقع بتونیم ببینیمشون

ستاره

بذاریمشون. اشتباه شد ببخشید

فافا

سلام مهنوش جون....بابا پس چی شد این عکسا....... الهی چه مربی بی خیالی......اینجوری آدم دیگه نمیتونه بچه اش رو هیچ جا تنها بذاره.....واقعا که...